فانوس خیس
تاريکم کن تاريک تاريک فانوس در تاريکي شبهايم رنگ ديگري دارد
خودت رفتی ولی یادت همیشه توی دل ما جا داره صدات همیشه توی گوش همه ما زمزمه میشه ... یادت و صدای قشنگت همیشه در قلب ما باقی میمونه تقدیم به کسایی که عاشق خسرو شکیبایی بودند کرگردن گفت : نه امکانه ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند. دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد . کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت ... دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست. کرگدن گفت : من که قلب ندارم من فقط پوست دارم . دم جنبانک گفت : این امکان ندارد همه قلب دارند . کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم . دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی قلبت را نمی بینی ، ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری . کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتما یه قلب کلفت دارم . دم جنبانک گفت : نه تو حتما یه قلب نازک داری چون بجای اینکه دم جنبانک را بترسانی بجای اینکه لگدش کنی بجای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با آن حرف می زنی . کرگدن گفت : خوب این یعنی چی ؟ دم جنبانک گفت : وقتی یه کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد یعنی می تواند عاشق شود . کرگدن گفت : اینها که میگی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت : یعنی .... بزار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم ..... بگذار... کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگوید . اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را می خاراند . داشت حشره های ریز لای چین پوستش را بر می داشت . کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید ... اما نمی دانست از چی خوشش می آید ! *کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟ دم جنبانک گفت : نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری یعنی احساس رضایت میکنی اما دوست داشتن از این مهمتر است * کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید . روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست هر روز پشتش را می خاراند و حشره های کوچک و مزاحم را از لای پوستش کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت . یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی است ؟ دم جنبانک گفت : نه کافی نیست . کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم .... دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد چرخی زد و آواز خواند جلوی چشمهای کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ...... اما سیر نشد . کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخترین کرگدن توی دنیا . وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد ! کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری . کرگدن گفت : راستی اینکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و ، وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چی ؟ دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگردن ها هم عاشق می شوند ! کرگدن گفت عاشق یعنی چی ؟ دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکند . کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتند . کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد ؟ بگذار تمام قلبم را برای او از چشمهایم بریزم .... لطفا نظر خود را بنویسید خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم .... به فکرتم.... به یادتم زنده به انتظارتم .... تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد . روز پدر مبارک پدر عزیزم روز پدر مبارک انشاالله سایه همه پدر مادرا روی سر بچه هاشون باشه پدر عزیزم دوستت دارم خیلی زیاد سلام به همه عزیزان دیروز قرار بود برای خالم خواستگار بیاد .. باورتون نمیشه من بیشتر از اون خوشحال بودم داشت سکته میکرد....منم انقدر خوشحال بودم که همه خاله هام میگفتند اگه برای مرجان خواستگار بیاد چی.... وقتی صداش کردند رفت و من و دختر خالم و بقیه خاله ها پشت در داشتیم حرفاشونو گوش می کردیم دوست داشتم قیافه پسره رو می دیدم ولی نشد خلاصه انقدر پشت در خندیدیم که دیگه داشتم میترکیدم بعد قرار شد برند با هم صحبت کنند ما هم رفته بودیم بالا اخه میخواستیم بریم بیرون داشتیم ارایش میکردیم و می خندیدیم که خالم با پسره اومدند وای که من چشمام 4تا شد لوازم ارایش روی زمین وای که چی شد... بعدم رفتیم تو اتاق و همین طور به حرفای اونا می خندیدیم پسره واقعا خوشکل بود ولی تحصیلاتش لیسانس بود سنش هم بالا بود 27 سالش بود اخه اصلا به خالم نمی خورد خالم 20سالش روانشناسی بالینی هم میخونه خوشکل هم هست خلاصه بعد از کلی خنده خالم اومد گفت نه اصلا دوستش ندارم خلاصه قراره امروز جواب بده که جوابش نه بود. جمعه تولد دختر خالم بود خیلی خوش گذشت به خاطر همین برای شنبه نتونستم طرح برای صفحه ارایی بزنم اخه هفته قبل گفته بود هرکس کار نیاره بیرون خلاصه منم اصلا کار نداشتم خلاصه شنبه مدرسه نرفتم تا ساعت 12خواب بودم تازه عصرش هم زبان نرفتم دیگه خیلی بهم خوش گذشت همش خواب بودم خداییش این خواب چقدر خوبه اگه ازم بپرسند چی رو تو این دنیا خیلی دوست داری میگم فقط خواب............. خلاصه تو تولد پسر خالم یه ترقه زد که این ترقه صاف خورد تو صورت بابام وای که چه غوغایی شد تا 20دقیقه مجلس ساکت شد .....که بعد همگی با صدای سی دی که من روشن کردم از ساکتی در اومدند اصلا صورت بابام باد کرده بود اینم از تولد .. امروز طراحی داشتیم که انقدر معلممون گفت تو کنکور قبول نمی شین و گفت ضعیف که حسابی نا امید شدیم..... بعد از کلاس زبان رفتم برای روز پدر هدیه بخرم بابام کتاب خیلی دوست داره مخصوصا تاریخ ایران که عصر با هزار ویه دلیل رفتم یه کتاب خریدم از همین جا روز پدرو به همه پدرا تبریک میگم دیگه دارم کم کم دیوونه میشم اخه برای شنبه باید 10 تا طراحی جلد بیاریم اخه یکی نیست بگه بابا دیگه تابستون دست از سرمون بردارید ...... حالا خوبه سال دیگه ریاضی نداریم این ریاضی هر سال برای من یه مشکل بزرگ من نمیدونم چرا هرچی هم این ریاضی رو بخونم بازم نمره نمیارم حالا خدارو شکر امسال پاس شدم واقعا خدا رو شکر سال دیگه ما درس عمومی زیاد نداری اخه رشته گرافیک چه ربطی به دینی و عربی داره دیگه بدبختی ما دیگه ... اصلا انگار سرشت من با هنر به وجود اومده حتی احساساتم هم هنریه ......................................................... سلام امروز کارنامه هامونو گرفتیم خدارو شکر تجدید نشدم اخه می دونین همون ساعت اول یکی از بچه ها کارنامشو گرفت و تجدید شده بود .....دیگه من اون لحظه مردم ....... اخه خیلی از بچه ها افتاده بودند اونم از ریاضی منم که امتحان ریاضی ام رو گند داده بودم خلاصه انقدر نذر کردم و انقدر دعا خوندم که داشت دیگه گریه ام می گرفت خلاصه بعدش رفتم از معلم کارناممو گرفتم بدبختی اینجا بود اون کارنامه های قبل من همش یه تجدیدی داشت منم که همش می گفتم این کارنامه مال من ...مردم و زنده شدم....خلاصه شاید استرسی که من امروز داشتم تو زندگی تا حالا نداشتم...................... حالا این از کارنامه ها کلاس زبانو که اصلا حواسم تو کلاس نبود و سر کلاس انقدر نفهم بازی در اوردم که بلاخره اینم تموم شد و بعدشم گیتار داشتم که بعد از اینکه کلی با مامانم دعوا کردم که چرا دیر اومده بودند همه خستگی های روزمو روی سر مامان بدبختم خالی کردم....وقتی رسیدیم حالا اینجا من چقدر حرص خوردم اخه اولین جلسه گیتار بود ....استادم داشت باغچه اب میداد اصلا ازش زده شدم .بعد از نیم ساعت بلاخره اومد منم سر کلاس برای اینکه خیلی وقتشو بگیرم همینطور ازش سوال های بی ربط می پرسیدم و همش میگفتم من نفهمیدم یه بار دیگه توضیح بدید بدبخت انقدر عصبانی شده بود که گیتار نازنینم رو محکم زد روی صندلی منم تو دلم انقدر بهش چیز گفتم ....خلاصه بعد از اینکه یه روز پر کارو گذروندم اومدم خونه تخت خوابیدم ...... روز مادرو به همه مادرا. مادربزرگا تبریک میگم انشاالله سایتون همیشه روی سر عزیزانتون باشه
خلاصه وقتی اومدند دیگه خالم دستاش داشت می لرزید ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()










